ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

151

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) بود كه از نخستين غنيمتى كه به دست آورديم براى هر اسير شش شتر بپردازيم . گفتند : راضى و تسليم نظر شما هستيم . و همگان اسيران را آزاد كردند و زنان و فرزندان ايشان را به آنان دادند و هيچ كس جز از عيينه بن حصن از اين خواسته سر نپيچيد و او نخست پير زنى را كه در سهم او قرار گرفته بود آزاد نكرد ولى بعدها او نيز اسير خود را آزاد ساخت و پس داد . پيامبر ( ص ) هر يك از اسيران را يك جامهء مصرى پوشانده بود . گويند ، چون انصار ديدند رسول خدا ( ص ) از غنايم به مردم قريش و عرب پرداخت فرمود ، گفتگو و اعتراض نمودند و پيامبر ( ص ) فرمود : اى گروه انصار آيا راضى و خشنود نيستيد كه مردم شتر و گوسپند با خود ببرند و شما با رسول خدا ( ص ) باشيد و بازگرديد ؟ گفتند : اى رسول خدا ، ما بسيار خشنوديم كه شما همراه و بهرهء ما باشيد . و پيامبر ( ص ) فرمود : خدايا انصار و فرزندان انصار و فرزندان فرزندان ايشان را رحمت فرماى . و رسول خدا ( ص ) شب پنجشنبه پنجم ذى قعده به جعرانه در آمد و سيزده شب آنجا بود و چون دل بر آن نهاد كه به مدينه باز گردد شب چهار شنبه هيجدهم ذى قعده شبانه احرام عمره بست و به مكّه شد و طواف و سعى كرد و سر تراشيد و همان شب به جعرانه بازگرديد و بامداد پنجشنبه به جانب مدينه حركت فرمود و وادى جعرانه را پيمود و به سرف رسيد و پس آن گاه راه مرّ الظّهران و از آن جا راه مدينه در پيش گرفت . ابو عاصم ضحّاك بن مخلد شيبانى از عبد اللّه بن عبد الرحمن بن يعلى بن كعب ثقفى ، و عبد اللّه بن عبّاس از قول پدرش نقل مىكند كه * پيامبر ( ص ) با دوازده هزار تن به جنگ هوازن آمد و از ايشان به همان اندازه كه در روز بدر از كافران قريش كشته آمده بود ، كشته شد و رسول خدا ( ص ) مشتى خاك برداشت و بر چهرهء آنان پاشيد و به هزيمت رفتند . محمد بن حميد عبدى از معمر ، از زهرى ، از كثير بن عبّاس بن عبد المطلّب ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * روز حنين كه مسلمانان و مشركان روباروى شدند ، مسلمان نخست گريخته پشت به جنگ كردند و من پيامبر ( ص ) را ديدم كه جز از ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلّب كسى با او نبود و ركاب پيامبر ( ص ) را در دست داشت و پيامبر ( ص ) شتابان به سوى دشمن مىرفت و من نيز خود را به پيامبر ( ص ) رساندم و لگام استرش را گرفتم و رسول ( ص ) بر استر شهباى خود سوار بود . پيامبر ( ص ) فرمود : اى عباس ، بانگ برآور و بگو اى اصحاب بيعت شجره ! عباس مىگويد من آوازى بلند داشتم ، بانگ بر آوردم : اى اصحاب بيعت شجره ! و مسلمانان لبيك گويان آمدند همچون ماده شترانى كه